باران که تمام شد، رنگین کمان دشت را فرا گرفت…

واپسین

اتاق شماره XV

آخرین لحظه همآغوشی مان، آن لحظه که از همه سنگینی های دنیا خالی می شوم تصویری ست دیوانه وار و گذرا که توصیفش ممکن نیست. لحظه ای که ضربان قلبم، نفس هایم، درد کشیدنت همگی به اوج رسیده اند. چشمهایم را میبندم، صدای نفسهایم با ضربات کوبنده ام، با تکان های تخت، با ناله های تو هماهنگ میشود، چشمهایم که سیاهی میروند جریان داغی از شاهرگ هایم عبور میکند و پایین میرود و  نبض تنم سقوط میکند، به آستانه ی لذت که نزدیک میشوم گویی دلم برای تو تنگ میشود، نمی خواهم خالی شوم، نمی خواهم تمام شود، اما  دیگر از اراده کاری ساخته نیست، پیش می روم، نفسهایم به شماره می افتد، سکوت می کنم، یک… دو… سه…، نفس حبس شده ام را بیرون می دهم، جریان لذت از تمام رگهای تنم می گذرد، از درون خالی می شوم، سلولهای خاکستری ام به خلسه ای گوارا میروند، ضرباهنگی در گوشهایم احساس میکنم، خود را روی تن بی جانت می اندازم، فریادهایم را با قفل کردن لبهایم در لبهایت خفه می کنم، پس از چند دقیقه از همان راهی که رفته ام بر میگردم و خود را بر روی تخت خواب، کنار تو پرتاب می کنم. لحظاتی بعد نوای موسیقی ضبط صوت در میانه ای از دود سیگار و فضای انباشته از بوی عرق پراکنده می شود.

Advertisements

اتاق شماره XIV

ناب ترین همآغوشی ها را هنگامی با تو دارم که در حین فرود آوردن ضربه هایم، نمی بینمت. اتاقی نیمه تاریک یا حمامی بخار گرفته. این دومی را بسیار دوست دارم. آن هنگام که صدای دوش آب را می شنوم و می دانم که تو، با آن تن گندم گون و آن اسلیپ سرخ رنگ Calvin Klein زیر قطرات آب درون وان سفید رنگ حمام ایستاده ای. لباسهایم را می کنم و داخل حمام میشوم. از میان هاله غلیظ ذرات بخار، تصویری مات به رنگ گندم می بینم که لکه ای سرخ رنگ در میانه اش به چشم می خورد. دوباره به یاد دشت های گسترده کانولا با رگه های شقایق های سرخ وحشی اش می افتم که در سفرهای پاییزی مان در کنار جاده های باران زده می دیدیم. آرام آرام به میانه بخار می روم تا اینکه تصویر دشت کانولا وضوحش بیشتر می شود. دستانم را به دور کمرت حلقه می کنم، لبانم را بر لبان داغت می گذارم و تو را به خود می فشارم. دقایقی بعد بخار است و صدای دوش آب و وانی پر از آب و اسلیپ های دریده شده، و تو که تنها سر و مچ پاهایت از آب بیرون است و من که زانو زده در وان، چنگ انداخته بر ران هایت، ضربه می زنم و فریاد هایمان، ناله هایمان، Come on boy هایمان که در میانه ای از صدای قطرات آب گم می شود.

اتاق شماره XIII

کلبه کوچک کوهستانیمان برای من انتهای دنیاست.
صبح که می شود هنوز گرمم، کمی که در تخت، در میان انبوه ملحفه ها اندامم را تکان می دهم نخست گرما و خیسی تن تو را حس می کنم که با هر حرکتی چون ضربتی از شهوت بر تنم فرود می آید. هوس می کنم پنجره را باز کنم. آن را که می گشایم نور لطیف صبح به همراه نسیم به داخل اتاق می خزد و بر تن برهنه مان می سرد. از خنکای نسیم و نور بیدار می شوی، مست از خواب و دیوانگی شب قبل به من لبخند می زنی. تو را عریان که می نگرم، حتی نسیم عاملی می شود تا به سویت هجوم آورم. در همان حالت نیمه مست پاهایت را از هم می گشایم، زانو می زنم تا تنت را در محاصره زانوانم در آورم، و در حالیکه بر رانهای گندم گون و درخشان ِ از هم گشوده ات چنگ انداخته ام در تو فرو میروم تا مستی اول صبحت نتواند در برابر حجوم درد و خنکای نسیم صبحگاهی تاب بیاورد. خالی که شدم، خالی که شدی نوبت به صبحانه می رسد: لبهایم را در لبهایت قفل می کنم.

اتاق شماره XII

نمی دانم چه رازی میان نور و سایه هست که چهره تو، در فضای نیمه تاریک، صدها بار بیشتر دل را می لرزاند. شاید این معامله ای ست میان نور و سایه و منحنی های تن تو…

اتاق شماره XI

آنگاه که وارد اتاق نیمه تاریک می شوم و تو را می بینم که بر روی تخت، عریان به پشت دراز کشیده ای، خود را در آستانه یک مستی بی حد میابم. به روی تخت می خزم،  به پایین پایت که می رسم زانوی پای راستم را میان رانهای رخشنده ات می گذارم و ظرف شکلاتی را که در دست دارم خم و مسیر چک چک شکلات را دنبال می کنم. به هارمونی رنگها خیره می شوم، به رنگ شکلاتی که به آرامی راه شیار نشیمنگاهت را از میان آن دو تپه گندم گون باز و به درونش نفوز می کند. شیاری که برای من عمیق ترین دره شهوت جهان است. سرم را به سمتش می برم و با زبانم آن اروتیک ترین نقطه تن تو را که به شکلات آغشته شده می لیسم.
طاقت نمی آورم، هیکلم را بر روی تن عریانت رها می کنم، در تو فرو می روم…

اتاق شماره X

ویلای جنگلی برای من نقطه پایان دنیاست، و همزمان نقطه آغازش.
همه دغدغه هایم را به فراموشی می سپارم آنگاه که در دقایق شکوهمند غروب، در فضای یکسره غیر مادی آن ویلای کوچک انباشته از ترکیب به ظاهر ناهمگن نور سرخ خورشید که عشوه کنان از پنجره کوچک روبه غرب کوهستان جنگلی به داخل خزیده و بوی اودوکلون وان میلیون ِ مانده و کهنه شده بر پوست تنت، تاتر زنده ی تو را با آن مینی اسلیپ ِ سفید ِ طرح قو و شماره 7768 به تماشا می نشینم که، لمیده بر روی کاناپه ای غول پیکر،  بینوایان ِ هوگو را ورق می زنی.
لحظه ای نگاهت را از روی کتاب بر می داری ، به من می نگری و لبخند می زنی.
تاب نمی آورم، وارد صحنه می شوم تا در کنار قهرمان ِ تاتر، کنار تو، اروتیک ترین بازی ِ بداهه جهان را خلق کنیم.

اتاق شماره IX

می خواهم با تو باشم،
و در دنیای تیره ای که مرا فراگرفته،
به تاریکی اتاقی پناه بیاورم که تو با تنی عریان بر روی تختی مملو از ملحفه های سپید خوابیده ای،
ملحفه ها را کنار می زنم و به بازتاب نور قرمز رنگ کم سوی چراغ خواب بر تن گندمی ات خیره می شوم،
این زیباترین تاتر اروتیک هستی ست،
پاکت مشکی رنگ ویکتوری ام را می گشایم و سیگاری گوشه لبم می گذارم و در همان حال که لبه تخت، در کنارت نشسته ام و از تماشای تن زیبایت لذت می برم روشنش می کنم.
من ثروتمند ترین مرد هستم، دارایی ام اتاقی نیمه تاریک و تنی درخشان و سیگار ویکتوری و آزادی ست.
سیگارم که تمام می شود به اندازه همه همآغوشی های دنیا ارضا شده ام.